![]() |
![]() |
|
|
شاید کمتر جوانی باشد که حداقل یکبار پای منبر حجتالاسلام والمسلمين علیرضا پناهیان ننشسته باشد یا حداقل سخنرانیهای او را در قالب لوح فشرده و نوار نشنیده باشد. پناهیان که زمان با دعای ندبههای صبح جمعه، سخنرانیهای امام زمانی هیئت محبان قم و بحثهای جذاب و اخلاقی مسجد دانشگاه تهران شناخته میشد، این روزها و پس از ایام فتنه، اولویت خود را در سخنرانی و گفتوگو در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی با موضوع ولایت و ولایتمداری تشخیص داده و بر همین اساس بحثهای جدید و قابل تاملی را در مجامع جوان و انقلابی مطرح کرده است.
رجانیوز در گفتوگو با حجت الاسلام پناهیان از دلیل نحوه خاص موضع گیریهای اخیر این استاد حوزه و دانشگاه و نظرات وی در مورد انتخابات مجلس نهم پرسید که در ادامه متن کامل این مصاحبه را میخوانید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 21:0 توسط محدثه اعتماد |
|
|
به فکر اسلام باشید نه جبهه خودتان!!!
این حرفها که اینجاست گزیده ای از بیانات آیت الله مصباح است که الحق والانصاف توصیه های خوبی برای دوستان انتخاباتی دارد... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 14:29 توسط محدثه اعتماد |
|
|
من مطمئنم كه اين انتخابات براى ملتهاى ديگر هم يك نشانهاى است. *** آن نمايندهى مجلسى كه با پول فلان شركت و فلان كمپانى و فلان ارباب و فلان پولدار توى مجلس بيايد، مجبور است آنجائى كه آنها لازم ميدانند، قانون جعل كند، قانون بردارد، توسعه و تضييق در قانون بكند. اين نماينده به درد مردم نميخورد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 دی1390ساعت 21:41 توسط محدثه اعتماد |
|
صادق زیباکلام:نظر هاشمی عدم شرکت در انتخابات است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1390ساعت 12:1 توسط محدثه اعتماد |
|
نگاه مطلق گرایانه و تک سویه ، نگاه مثبت یا منفی صرف و به عبارت دیگر نگاه سیاه یا سفید به موضوعات ، حوادث و مسائل مختلف کشور نگاهی اشتباه و فاقد هرگونه پشتوانه عقلی و علمی و یقینا به دور از عدل و انصاف می باشد. این نگرش که در بخشهایی از جامعه به ویژه نخبگان سیاسی به شکل افراطی یا بیمارگونه مشاهده می شود در صورت عدم علاج خطرات زیادی را برای جامعه به همراه خواهد داشت. این دو گروه با نگاه قبیله ای ، حزبی ، متعصبانه ، جاهلانه و حب و بغض افراط گونه در تحلیل حوادث با تقسیم بندی افراد هر آنچه از دوست ببینند ، خوش و هرآنچه از غیر دوست ببینند ناخوش و ناگوار تلقی میکنند. در بیان نقاط ضعف حزب یا گروه خاصی ،هدف نباید تخریب بایکوت کردن رقیب ، یا نادیده انگاشتن عملکرد و اقدامات مثبت آنها باشد و باید از هرگونه غوغا گری و هوچی گری وسیاه نمایی و یا بزرگنمایی اجتناب کرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 دی1390ساعت 12:11 توسط محدثه اعتماد |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام اقا محسن !! دلم خیلی برات تنگ شده ...چند وقتی هست که بهم سر نزدی که البته میدونم تقصیر خودمه !! ما آدمها تا وقتی احوال همدیگرو می گیریم که به هم احتیاج داریم... هرچند احتیاج من به شما تمومی نداره و جالب اینجاست هر وقت کم میارم میام سراغ شما ، اما واقعا از این همه ناشکری و ناسپاسی خودم شرمنده ام. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 دی1390ساعت 13:24 توسط محدثه اعتماد |
|
|
ما چله نشین شب یلدای حسینیم ماتم زدگان غم عظمای حسینیم ما غرق عزای پسر فاطمه هستیم ما تا به سحر محو تماشای حسینیم
ای امامی که بعد عاشورا در همه حال گریه می کردی .... یادم آمد در این شب چله که چهل سال گریه می کردی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 18:40 توسط محدثه اعتماد |
|
|
یا رب الحسین به حق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجه
شب تاسو عا جایی برای حرف نیست بفرمایید روضه...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آذر1390ساعت 0:25 توسط محدثه اعتماد |
|
|
یا رب الحسین به حق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجه
امشب شب هشتمه ... یا ثامن الحجج !! چه کردی آقاجان با دلامون هر جا هشت باشه... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 آذر1390ساعت 0:1 توسط محدثه اعتماد |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آذر1390ساعت 23:37 توسط محدثه اعتماد |
|
|
یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجه
امشب روضه آقازاده امام حسن مجتبی (ع) حضرت عبدالله داریم بفرمایید روضه... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 0:43 توسط محدثه اعتماد |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آذر1390ساعت 23:39 توسط محدثه اعتماد |
|
|
یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجه
این ده روز جایی برای کلام نیست... حالی برای کلام نیست ... دلی سوخته و زبانی قاصر... می خواهم در خاکریزم هر شب روضه بخوانم ... بفرمایید روضه
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1390ساعت 23:41 توسط محدثه اعتماد |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم کربلا لطفی بکن... کربلا! گردی به روی ما بپاش کربلا! در کوره ات مارا بپز کربلا! این شاخه های پیر را کربلا کاری بکن جوری شود کربلا! مارا تمامی گریه کن گریه بر هر درد بی درمان دواست کربلا! لطفی بکن تا جام مان چقدر برای حسین (ع) سخت است به رباب بگوید کودکت را بیشتر در آغوش بکش روزهای آخر اوست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 آبان1390ساعت 23:42 توسط محدثه اعتماد |
|
|
سن و سال کمی داشت...اما مثل بزرگترها بود! درس و مدرسه را ول کرده بود آمده بود جبهه. تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاری ها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می رود، قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود: - سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟ - سه تا، چه طور مگه؟ - هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد! - یا امام حسین! به همین راحتی! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد که اصل ماجرا یادش برود هر چی بهش می گفتم که: «آخر مرد مؤمن این چطور خبر دادن است؟ نمی گویی یک هو طرف سکته می کند یا حالش بد می شود؟» می گفت: «دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!» - منظورم اینه که یک مقدمه چینی، چیزی... - یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و كلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوت آبم.» نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ طور نمی شد بهش حالی کرد که... بگذریم. حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو – یعنی من – فرمانده ای وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم. قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلود به رخت چرکهایش چنگ می زد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت: «غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟» جا خوردم. - بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر می کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربه همسایه چیه؟ رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: «من نوکر بنده کفشتم. قضیه را بگو، من ایکی ثانیه می روم و خبرش را می رسانم. مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!» - اگر بهت بگویم، چه جوری خبر می دهی؟ - حالا چی هست؟ - فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه ها باشد. - بارک الله. خیلی خوبه! تا حالا همچين خبری نداده ام. خب الان می گویم. اول می روم پسرش را صدا می زنم. بعد خیلی صمیمانه می گویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!... نه. اینطوری نه. آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه می گویم: پس خوب شد . شما رکورددار محله شدید چون بابات شهید شده!... یا نه. می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم، هیچی نترس ها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد ... یا نه .... دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد. - آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت: آره. می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشیيع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید! طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمانم کشیده شد. قاسم خندید و گفت: «نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم!» قه قه خندید. دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم خنده اش را خورد. بعد گفت: «چی شده؟» نفس تازه کردم و گفتم: «می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت: «پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود. گفت: «اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من.» و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 23:3 توسط محدثه اعتماد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
مدتهاست خیلی ها میرن و میان و راجع به وضع فرهنگ این کشور اظهار نظر میکنن اما چیزی که هست نه تنها بعد این همه سال اتفاق خوبی نیافتاده بلکه روز به روز داریم فاصله میگیریم از اون چیزی که باید یاشیم امیدوارم این وبلاگ (با همه کمی ها و کاستی هاش)بتونه فضا رو فراهم کنه تا همه بتونن حرفشونو بزنن و کاملا با فکر باز تصمیم بگیرن که چه کاری بهتره پس حرفهایی که زده میشه یا مقالات صرفا جهت اطلاعه در ضمن به کمک و پیشنهاد و انتقاد همه دوستان نیازمندیم یا علی |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 |
| آرشیو موضوعی |
|
به بهانه انتخابات مجلس حجاب آن سوتر زن شرقی و زن غربی به نام کودک به کام ... سیاسی سخت اما شیرین دلخوشکنک نظرسنجی |
|
RSS
|